تبليغاتX
نجواهای من با نی نی نازم

نجواهای من با نی نی نازم

خاطرات خانواده’ ما

همسر عزیزم نه تراوشات ذهنی من و نه اتفاقاتی که در زندگیم می افتند نخود و لوبیا نیستند که پاکشون کنم و یک سری رو بنوسم و سری دیگه رو حذف کنم حالا که ناراحتت میکنند دیگه نمینویسم.

شاید من باید مثل خیلی زنهای دیگه وبلاگی پنهانی میساختم و این بار هم بی تجربه عمل کردم و برای خودم که اینطور توسط تو سانسور میشوم اونهم به خاطر یه سری زباله که ارزش هیچ چی رو ندارند متاسفم.

دوستای خوبم من به وبلاگ هاتون سر میزنم و پست هاتون رو میخونم و کامنت هم میذارم ولی دیگه آپ نمیکنم.

این وبلاگ رو هم حذف نمیکنم خیلی از روزنامه ها بسته شدند ولی هرگز آرشیوشون رو نسوزوندند. هر کسی هر کاری باهام داشت توی همین پست آخر واسم کامنت بذاره.

نجواها: کودک قشنگم پدرت دیکتاتور نیست اون فقط نظر داد این تصصمیم رو من خودم گرفتم شاید در اولین سررسید سال 87 که به دستم برسد خاطراتت رو بنویسم.تو بخشی بزرگ از زندگی من خواهی بود و این حق توست که بدانی پیش و پس ازآمدنت چه بر من گذشته است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/25ساعت 21:14  توسط مریم گلی  | 

سلام به دوستای خوب خودم و فرشته آسمونیم

دیروز تو وبلاگ ملودی عزیزم یه پست جدید دیدم به اسم معجزه.

این پست رو در  جواب اون  مینویسم:

مامان من یه دوست قدیمی داره که از زمان دبیرستان با هم دوست بودن و خانواده های ما خیلی به هم نزدیکند طوری که این خانم حتی از خاله من بهم نزدیکتره و خیلی وقتا درد دل هایی رو که حتی به مامانم نمیتونم بگم به ایشون میگم.

این خانم فرهنگیه و همسرش مهندس شیمی چهار تا بچه دارن یک دختر و سه پسر که هر چهار تاشون مث برادر و خواهر برای من میمونن یعنی نی نی من اگه افتخار بده و تشریف بیاره چهار تا دایی داره و دو تا خاله و دو تا مامان بزرگ البته مادر شوهرم هم اسما مامان بزرگش هست ولی بعید میدونم رسما مامان بزرگی در حقش بکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!

جزئیات خانوادشون رو گفتم فقط برای اینکه بدونین یه خانواده کاملا معمولی هستن و اما بریم سر اصل مطلب:

بچه سوم خانواده که میشه پسر دوم اینجا ستی نامیده میشه و اصل داستان در مورد اونه.

ستی متولد سال 68 هست یه مدل خاصیه از بچگی اینطور بود دلش خیلی پاکه هرگز ندیدم دل کسی رو بشکنه و هر وقت میبینه که ماها داریم در مورد کسی بدجنسی میکنیم بهمون تذکر میده  اهل نماز و روزه هست اما اهل بزن و بکوب و پ ا ر ت ی و غیره هم هست!

به ائمه ارادت خاااااااااااااااااااااااااااااااااااصی داره و جمکران و امام زاده صالح خیلی میره مدلشم اینطوریه که وقتی میره اینجور جاها واسه همه کسایی که یادش میاد به اسم دعا میکنه.

ستی تو ماه گذشته دو تا تصادف بد داشته یکی (شب عاشورا اگه اشتباه نکنم تاریخشو!) که داشته میرفته جمکران تو اتوبان قم با ماشین دوستش بودن و ماشین مچاله میشه طوریکه با جرثقیل میبرنش. یکی هم چند روز بعد تو اتوبان رسالت با ماشین خودش بوده و یه ماشین دیگه که گویا رانندش م س ت بوده به طرز ناجوری میکوبه به ماشین ستی که در سمت راننده جمع میشه و شیشه هم کامل خورد میشه طوری که نایلون میچسبونن جاش، و هر دو تصادف به خیر میگذره و هیچ کس یه قطره خون هم از بینی اش نمیاد.

مامان بابای ستی تصمیم میگیرن که دو تا گوسفند قربونی کنن به خاطر دو تا تصادف. ستی با دوستش رفته بیرون بگرده سمت سیدخندان و پارک شریعتی بعد که میاد خونه دوستش بهش زنگ میزنه که گوشی موبایلش رو گم کرده و از ستی میخواد که توی ماشینو بگرده ببینه اون تو افتاده یانه. ستی همه جارو میگرده پیدا نمیکنه حتی پا میشه میره پارک شریعتی اونجاهایی که پیاده رفته بودن هم میگرده نیست که نیست...

این گوشی موبایل اهمیتش در این بوده: پدر دوست ستی جانباز شیمیاییه و پسرش برای کارای درمانش با زحمت زیاد یه سری شماره تلفن جمع کرده بوده که فقط تو گوشیش بوده و هیچ جای دیگه یادداشتشون نکرده بوده.

خلاصه ستی همون روز با دوستش علی و دو تا دیگه از دوستاش 6-5 ساعت بعد از گم شدن گوشی قرار میذاره و میرن امام زاده صالح.مامان ستی هم کلی از دستش عصبانی بوده که چرا نمونده کمکشون برن گوشتای قربونی پخش کنن که البته بعدا از این عصبانیت به شدت پشیمون میشه

وقتی میرسن اونجا میخواستن وضو بگیرن هوا سرد بوده دوستا میگن وضو نمیخواد آبها یخ زدن ولی ستی قبول نمیکنه و یه جا آب پیدا میکنه وضو میگیره و دوستان هم این کارو میکنن!

میرن داخل امام زاده و ستی نمازشو میخونه و میره جلوی حرم میشینه طبق عادتش شروع میکنه دوستا رو به اسم دعا کردن به اسم علی که میرسه شروع میکنه جریان گم شدن گوشی رو توضیح دادن واسه امام زاده و اینکه اینا الان چه قدر به شماره های توی اون گوشی احتیاج دارن و خودت کمکشون کن پیداش کنن و ...

یه دفه حس میکنه یکی داره میزنه به شونش برمیگرده نگاه میکنه میبینه یه آقای جوون مو مشکی که ته ریش هم داشته(چیزی که ستی از قیافه آقاهه یادشه) بهش میگه بفرمایید آقا گوشیتون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

باور کنید گوشی علی بوده که سمت سید خندان چندین  ساعت پیش گم شده بوده!!!!!

یکی دیگه از پسرا هم که تو فاصله 5-4 متری ستی داشته نماز میخونده آقاهه رو میبینه.

ستی زبونش بند اومده بوده میخواسته بپرسه که کجا پیداش کردین که آقاهه سرش رو رو به بالا تکون میده طوری که ستی حس میکنه داره بهش میگه چیزی نپرس و لای جمعیت گم میشه.

حالا کی میگه تو قرن بیست و یک معجزه وجود نداره

  

نجواها: نی نی نازم افتخار کن که یه دایی ستی نظر کرده داری.

بعدا نوشت ۱: نازی جونم تبرییییییییییییییییییییییییییییک بخاطر تشریف فرمایی جناب فندق

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/19ساعت 10:45  توسط مریم گلی  | 

سلام به دوستای خوب خودم و فرشته آسمونیم

بعرضم خدمتتون که روانشناسی جنین به دستم رسید. شیوای عزیزم برام پیدا کرد و کپی کرد و فرستاد.

خیلی زحمت کشید و منو مدیون خودش کرد.

همونطور که بهتون گفته بودم باید از خانم زهره زاهدی کسب اجازه میکردم که اسکن کنم و برای متقاضیان بفرستم. ایشون اختیارو به خودم دادن ولی گفتن که انتشارات جیحون اعلام کرده که کتاب داره تجدید چاپ میشه و شروع سال جدید بیرون میاد. یکی از دوستان وبلاگی هم تذکر دادن که این حق علاوه بر خانم زاهدی مال انتشارات هم هست و توی خیلی از کشور ها این کار جررررررررررررررررمه 

منم حسسسسسسسسسسسسسساس باور کنین راست میگم من اگه یه فیلمی روی پرده سینما ها باشه و یا تازه برش داشته باشن امکان نداره سی دی اش رو نگاه کنم. میگم دزدی که فقط از دیوار مردم بالا رفتن نیست که!!!!!!!!! حالا فکر کنین یه مادری که انقده به فکر نی نی هستش و همش هوار تا کتاب براش خونده که دلش نمیخواد مجرم بشه. واسه نی نی هم بدآموزی داره

حالا با اجازتون بعد از مکاتبه و کسب اجازه از انتشارات جیحون نتیجه رو اعلام میکنم.

حالا جریان کتاب: شیوای عزیزم پنج شنبه گذشته برام کامنت گذاشته بود که کتابو با پست سفارشی فرستاده و احتمالن شنبه میرسه دستم. منم ذوق مرررررررررگ شنبه صبح به یکی از منشی هامون که یه کم دیر میگیره سپردم که یه بسته از لاهیجان واسه من میاد بازش نکنید و به خودم بدید شخخخخخصیه!*

بعد حدود ساعت ۱۰ صبح یه دفه با خودم گفتم اگه یه منشی دیگه بسته رو تحویل بگیره چی؟؟؟؟؟؟؟؟

یکی از منشی ها دوست صمیمی منه که از قصد بارداریم هم خبر داره رفتم بهش هشدار بدم که بسته شخصیه، که سر جاش نبود و منم بالکل یادم رفت.خلاصصصصصصصصصه جونم واستون بگه که مشغول کااااااااار بودم اساسی، که یه دفه دیدم یکی از همکارام که لاهیجانیه و حسم میگه که خیلی حس خوبی به من نداره (بعد از استعفای پارسال من استخدام شده) با یه پاکت بزرگ  باز شده اومد تو اتاق من که این چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم این بسته شخصی بوده نباید باز میشده من به منشی سپرده بودم، واسه چی بازش کردین؟؟ حالا توشم نگاه کردین یه نه؟ و خلاصه چون دستپاچه شده بودم این عکس العمل ناجور رو نشون دادم و اون که قطعا و ۱۰۰٪ داخل پاکت رو دیده بود انکار کرد ولی از خندش معلوم بود که فکر کرده من حامله ام خواهرا (و شاید برادرا) داشته باشین آش نخورده و دهن سوخته رو

رفتم سراغ دوست منشیم دعوا، که مگه تو اسم گنده خرسکی منو که دو جا نوشته بود ندیدی که پاکتو باز کردی و دادی به مهندس ... اونم گفت:(تو رو خدا دلیلو داشته باشین) چون از لاهیجان اومده بود و ... هم لاهیجانیه گفتم حتما واسه اونه دیگه! حالا بهش میگم ... تو که میدونی مشکوک شدن من به این مسئله بارداری ممکنه دردسرساز بشه و اگه بهم شک کنن ممکنه باهام قرارداد نبندن مردم بیکار نیستن که کارمند استخدام کنن بعد از چند وقت یارو ول کنه بره مرخصی اونم ۶ ماه! اونوقت ممکنه تو دوست عزیزتو از دست بدی و تو فراغش دقققققققققق کنیمیگه: نترس حاملگی جلو میره که عقب نمیاد! خودمونیم بدم نمیگه ها پس بهتره فعلا تا یه مدتی جلو نره(به پاراگراف بعدی توجه کنید)

حالا خبرای نی نی: این ماه هم فرشته آسمونی ما افتخار نداد البته صادقانه بگم که من خیلی ناراحت نشدم گرچه نگران شدم از اینکه خدای نکرده مشکلی وجود داشته باشه. اما ناراحت نشدم چون تصمیم گرفتم تا چند ماه دیگه بیخیال بشم تا اول سال قرارداد یک ساله ام رو ببندم بعدش خدا بزرگه و از اونجایی که یکی که خیلی باهام خوب نیست شک کرده (همون جریان تعریف شده در فوق) بهتره حتی یه مقدار هم لاغر کنم که بی خیال ما شه!

* تو شرکت ما رسمه هر بسته ای از هرجایی واسه هر کسی بیاد باز میشه بعد بهش داده میشه تازه گاهی هم منشی ها گیج بازی در میارن و میبرن پیش مدیر عامل روش دستو ر میده که مثلا به ... ارجاع شود.

نجواها: فرشته آسمونی من  تو این چند وقتی که قراره من برای اومدن تو تلاشی نکنم فکر نکنی به فکرت نیستم مامان جان! چند تا کتاب هست که گذاشتم بخونم و یا دوباره خونی کنم تا بیشتر برای اومدنت آماده بشم قربونت برم تو اولین هدیه ات رو همون طور که تو پستای قبلی واست نوشتم از خانم زهره زاهدی گرفتی یه کتاب بود به نام "چگونه از فرزند خود یک نابغه بسازیم" این خانم نویسنده ومترجم بزرگیه و این کتابم ترجمه خودشونه و دومیشو از خاله شیوا یه کتاب دیگه به نام "روانشناسی جنین" خاله شیوا هم یه روز نویسنده بزرگی میشه و اولین کتابش همین روزا بیرون میاد آدرس وبلاگش تو لینکای وبت هست مامی جون، مامی میخواد  همه کتابایی که خاله شیوا مینویسه رو واست بخره عزیزم یعنی میشه تو هم یه روز مث خاله شیوا انقده قشنگ بنویسی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/11ساعت 19:55  توسط مریم گلی  | 

شاید یه وبلاگ جدید واسه خودم درست کنم که این اراجیفو تو وبلاگ نی نی ننویسم.

شما نظرتون چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/02ساعت 21:29  توسط مریم گلی  | 

سلام به دوستای خوب خودمو فرشته آسمونیم

هفته پیش اومدم گفتم بهتون که شیوای عزیزم قرار شده که کتاب روانشناسی جنین رو از جاری جون بگیره و کپی کنه و واسم بفرسته که یدفه جمعه صبح دیدم خانم زهره زاهدی نویسنده کتاب برام کامنت خصوصی گذاشته که نسخه خودشو میبره واسم میذاره دفتر انتشارات جیحون که منم برم بگیرم دقیقا این شکلی شدم بعد به شیوا گفتم که دست نگهداره که ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست  به دست هم دادن و همکاری میکنن که من گیر سه پیچم باز بشه

خلاصههههههههههههههه سه شنبه رفتم دفتر انتشارات و با یه کتاب "چگونه از فرزند خود یک نابغه بسازیم" مواجه شدم که متن زیر رو اولش نوشته بودن:

"خانم مریم گلی با عرض پوزش از این که کتاب مورد نظر شما در کتابخانه من هم موجود نبود امیدوارم این یکی کتاب به کار فرزند نازنین شما بیاید."---------زهره زاهدی ۲۴/۱۰/۸۶

فککککککککک کنین مریم گلی همیشه دنبال چیزای نایابه

نویسنده کتاب هم کتابو نداشت!!!!!!!!!!!!!

تازه فهمیدم نه بابا ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست  به دست هم دادن و همکاری میکنن که من گیر سه پیچم باز نشه

خلاصه این که دوباره دست به دامن شیوا جونم شدم.

حالا نمیدونم این چه گیریه من دادم به این جنین طفلک که از اول روانشناسیش کنم........

میدونید چیه دست خودم نیست دلم میخواد از اول که با من همزیست میشه باهاش ارتباط درست برقرار کنم که اینو واسه خانم زاهدی که نوشتم تو جوابم چیزی نوشت که ممکنه به درد مامانای دیگه هم بخوره واسه همین اینجا عین متنو میارم:

خانم م. گ. براي ارتباط برقرار كردن با جنيني كه در رحم دارين، نيازي نيست كتاب خاصي بخونين و به دستورالعمل معيني عمل كنين. اين كاريه كه خيلي از ما مادرها كرديم و مي‌كنيم. طبيعت بهترين معلم ماست و غريزة قوي ما هم همين طور. كافيه با او حرف بزنين، عادي و صميمانه (نه گَگَ گوگو!) جوري كه با يك دوست حرف مي‌زنين. نگران ساختار مغزي و شنوايي و ادراك او هم نباشين، اين روح اوست كه داره به شما گوش مي‌كنه (دانشمندها كه اين جوري مي‌گن) با حس، نوازشش كنين. براش موسيقي بذارين، اما موسيقي خوب، نه موسيقي مضر. براش موسيقي كلاسيك يا موسيقي عرفاني حقيقي (نه تجارتي) بگذارين يا حداقل موسيقي آرام و آرامش‌بخش بگذارين. موسيقي موتسارت روي نوزادان، حيوانات، گياهان و همة موجودات معجزه مي‌كنه و اين به اثبات رسيده. دعوا و بگومگو، غيبت، دروغ، كينه‌توزي، خودخواهي، بيرحمي و از اين قبيل انرژي منفي ايجاد مي‌كنه و روي جنين تأثير بسيار نامساعد مي‌ذاره. اجتناب كنيد. دعا كنين و متون معنوي براش بخونين. براش حافظ بخونين، دربارة خدا و ارواح مقدس باهاش حرف بزنين، با همون زبوني كه خودتون بهتر مي‌فهمين. بهش بگين كه دوستش دارين و هر شكل و رنگ و جنسي كه باشه مشتاقانه منتظرشين.

اينها به بهداشت روح و روان او مربوط مي‌شه. بهداشت جسم رو هم كه مطمئناً خودتون بهتر مي‌دونين.

و بالاخره نگران نباشين. پيش از شما ميلياردها زن نوزادان سالم و هنجار به دنيا آوردن و مطمئناً شما آخرينش هم نخواهيد بود. بذارين طبيعتِ سالم و ساده، راه خودش رو باز كنه. وسواس و تنش مخربه. هم براي شما و هم براي او. براي هر سة شما سلامت و شادي آرزو مي‌كنم.

 

حالا یه چیز بگم بخندین: یادتونه گفتم که یکی از دوستام بهم کتاب ریحانه بهشتی یا فرزند صالح رو معرفی کرده؟ سه شنبه ای که رفته بودم انتشارات جیحون با خودم گفتم من که تا انقلاب اومدم بذار یه کتاب ریحانه بهشتی هم بگیرم از همون انتشارات جیحون شروع کردم به پرسیدن نبود که نبود همه میگفتن که چاپش تموم شده اما ایندفه شانس آوردم و آخرین نسخه کتاب تو یکی از مغازه ها گیرم اومد.

خلاصه که  ابر و باد و مه و خورشید و فلک کور خوندین از لج شما هم که شده اون یکی کتابم یعنی روان شناسی جنین رو هم پیدا میکنم که بدونین عاقبت جوینده یابنده بود   

  شیوا جونم منو دریاب

کتابرو حدود نصفشو خوندم به نظر من کتاب خوبیه و به مامانایی که قصد نی نی آوردن دارن توصیه اش میکنم 

پ.ن.۱ به دوستای خوبی که دلشونو صابون زدن واسه روانشناسی جنین، به محض اینکه شیوا جونم کپی ها رو واسم بفرسته از خانم زاهدی کسب اجازه میکنم و شروع میکنم به اسکن کردن و با ای.میل واستون میفرستم.

 

 

نجواها: نازنینم من و بابایی هنوز منتظرتیم و خیلی امیدواریم که این ماه بیای پیشمون، مامی جون از وقتی برگشتم سر کارم انقذه روحیه ام خوب شده دیگه اصلا نگران نیستم که اگه تو بیای پیشم ممکنه به جفتمون سخت بگذره، تو بیا مامی جون خودت میبینی که وجود مامی چه قدر گرمو مشتاقته. راستی عزیزم بهت تبریک میگم تو اولین هدیه ات رو یه کتاب گرفتی اونم از انسان فرهیخته ای به اسم خانم زهره زاهدی قربونت برم که هنوز نیومده  فرهنگی عمل میکنی...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 14:33  توسط مریم گلی  | 

سلام به دوستای خوب خودمو فرشته آسمونیم

این ماه تلاش ما موفقیت آمیز نبود و فرشته کوچولو نیومد ، در عوض اتفاق خیلی خوبی که افتاد این بود که من رفتم سر کار اما راست راستی حسنی به مکتب نمیرفت... ها! آخه دقیقا از یکشنبه که من رفتم سر کار برف و یخبندون هم شروع شدخدمت دوستایی که از تعطیل نبودن عصبانی بودن بعرضم که ما هم تعطیل نبودیم اما انقده ذوق سر کار رفتن داشتیم که اصلا نفهمیدم چی به چی شد  این سری که رفتم سر کار دیگه تصمیم گرفتم که مث آدمبه کارای خونمم برسم هر شب ناهار فردا و شام فرداشبم رو حاضر کنم که دیگه هی مجبور نشم که غذای بیرون بخورم آخه من ارم خودمو آماده پذیرایی از یه نی نی ناز میکنم.فقط میمونه همسری که باید هر شب شامی رو که دیشب من تا آخر شب حاضر کردم بخوره و غذای تازه بی غذای تازه اما فکر کنم اونم بهتر شدن روحیه من بیشتر از غذای تازه براش اهمیت داشته باشه!

مامان جونمم بسیار از سر کار رفتن من خرررررررررررررررررررسنده آخه دیگه صبح تا شب ۱۰ با بهش نمیزنگم که حوصلم سرررررررررررررررررر رفتچیکار کنم اونم فک کنید چه پیشنهادی میداد: "شبا بشین چارخونه ببین انقده بامزست"اونوقت منم این شکلیا میشدم .

فک میکردم تو این ۹.۵ ماهی که من نبودم شرکت خیلی تغییر کرده و کارا خیلی زیاد شده از بس که این همکارام غرررررررر میزدناما تو این یه هفته فهمیدم که از قبلم کمتره خلاصه نگرانیییییییی واسه نی نی دار شدن وجود نداره اول زده بود به سرم که ۳-۲ ماه دیگه هم جلوگیری کنم بعد گفتم بی خیال هر چی خدا بخواد همون میشه اگه صلاح نباشه خودش به فرشتم اجازه نزول نمیده خلاصه که به خوردن ویتامینها ادامه میدم و میسپرم دست خدا بعدم تازه :استرس این ماه من که خیلی واسم مهم بود حامله بشم این بود که نی نی نیمه اول سال به دنیا بیاد که از مدرسه عقب نمونه (آره میدونم دیییییییر اومدم زودم میخوام برم) حالا که نشد دیگه هر وقت که شد فرقی نمیکنه.

پ.ن.۱ در مورد کتاب روانشناسی جنین شیوای عزیزم با خبرای خوووووووووب اومده و کامنت گذاشته که جاری جون کتابو پیدا کرده و قراره کپی کنه و واسم پست کنه

پ.ن.۲ وبلاگ خانم زهره زاهدی رو پیدا کردم و براش یه کامنت گذاشتم که بابا تو رو خدا این تنها کتابیه که با این مضمون وجود داره نباید یه بار چاپ شه فقط تجدید چاپپپپپپپپپپپپپش کنید

پ.ن.۳ اگه کپی ها به دستم برسه تو اولین فرصت اسکنشون میکنم و هر کی خواست واسش ایمیل میکنم.

پ.ن.۴ دو تا کتاب دیگه بهم معرفی شده که میگن بد نیست۱-آوای نامهای ایرانی پری زنگنه که یکی از همکارام قراره واسم بیاره ۲- ریحانه بهشتی یا فرزند صالح که میگن بهتره از قبل ازبارداری خونده بشه.

پ.ن.۵ عجب گیررررررررررررررری کردیم با این پودر ماشین لباسشویی که گیر نمیاد ها. آخر مجبور شدم برم مایع بخرم که فکر کنم اگه با همین وضع پیش بره اونم تا یکی دو هفته دیگه قحطیش بیاد!

پ.ن.۶ دیروز متوجه شدم زن سرایدارمون ۲ تا کوچه بالاتر میره پرستاری یه بچه رو میکنه خیالم راحت شد که اگه نی نی دار بشم دیگه یه آدم مطمئن واسه این که خونه و بچه رو بسپرم بهشو خودم دیگه کارمو از دست ندم پیدا شده.(آخه این چند وقت تو خونه موندن اونم ۳-۲ ماه اخیرش که پروژه های تو خونه هم کم شده بود حسابی ادبم کرد که دیگه به خاطر درآمد کم استعفا ندم مسایل روحی هم تو زندگی جای خودشو داره و یه خانم مهندس که از ۱۴-۱۳ سالگی تابستونا هم خونه نبوده و کلاس و ... بعدم یه ضرب رفته دانشگاه و هنوز درسش تموم نشده بوده رفته سر کار و خلاصه ۱۶-۱۵ ساله که هر روز صبح از خونه درومده و شب برگشته و همیشه در حسرت یه روز تعطیل بوده به این مسائل عادت کرده و تا آخر عمرش باید در حسرت یه روز تعطیل باشهچرااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چون ترک عادت موجب مرضه.خلاصه دوستای گلم اگه یه روز یه پستی چیزی تو این وبلاگ دیدین که"خسته شدم از سرکار رفتنمیخوام بیام بشینم خونه بچچچچچچچچچچمو نگه دارم چه قد واسه چندغاز برم واسه مردم کارکنموغیره..." حتما یه کامنت واسم بذاری با این مضمون:" و آدرس این پست رو واسم لینک بذارین تا بیام ببینمو زبون به دهن بگیرم.

وایییییییییییییی مختنو خوردم بخشید

نجواها: فرشته نازنینم من همچنان منتظر نزول پر برکت تو هستم و میدونم که خدا یه روزی از روزاش تو رو برای من خواهد آفرید.به امید اون روز

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/20ساعت 10:47  توسط مریم گلی  | 

سلام به دوستای گل خودم و فرشته آسمونیم

خوب بعرضم به خدمتتون که علائم کما فی السابق وجود دارن و زیاد هم نشدن و من هنوز انگشتمو بالا نگه داشتم و منتظر گنجشککم هستم.

جونم واستون بگه من تا اسفند پارسال تو یه شرکتی کار میکردم که به دلایلی که یکیش زیاد شدن پروژه های توی خونمون بود تصمیم گرفتم بیام بیرون و تو خونه کار کنم. تا شهریور تو خونه سرم خیلی شلوغ بود  و حسابی کار داشتم، خدا وکیلی پولشم خیلی خوب بود. از اون به بعد کارا تک و توک شد و مریم گلی حوصلش سر میرفت و همسری هم چون کاراش خیلی زیاد بود شبا دیر میومد خونه و وقتی هم میومد میخواست بدرسه آخه امسال کنکور فوق شرکت کرده تازه کجاشو دیدین جمعه ها هم میرفت کلاس کنکور. حالا تو رو خدا قیافه منو تصور کنید

خلاصه هرشب از ما غر که چه غلطی کردم استعفا دادم و این حرفا و التماس به همسری که تو رو خدا بسپر واسم یه کاری پیدا شه من دارم خل میشم از تنهایی. اونم میگفت بابا من نمیتونم تو رو به یه جای جدید معرفی کنم بعد سرکار علیه حامله بشی چی به من میگن مردم؟

دیروز تولد یکی از همکارای قدیمم بود که چون به جمعه خورده بود قرار بود امروز تو شرکت بجشنه منم براش کادو یه کتاب "من او - رضا امیرخانی" خریدم و رفتم تولدش.

رئیس شرکت۴-۳ ماهی میشه که عوض شده. همین که داشتم با بچه ها حال و احوال میکردم از اتاقش اومد بیرون یکی منو بهش معرفی کرد که خانم مهندس فلانی از همکارای قدیممون تو شرکت هستن و...

مدیر جدیدگفت که که قبلا خیلی ذکر خیرمو شنیده و ازم دعوت کرد قبل از رفتن بهش یه سر بزنم و سر زدن همانا و راضی کردن ما همان و از فردا سر کار رفتن مریم گلی هم همان.

حالا فکر کن با این عزم جزم ما واسه بچه دار شدن؟! شب رفتم یه مانتو  گل و گشاد خریدم که از اول اونو بپوشم که اگه به زودی انشا اله با خبرای خوب اومدم یه دفه ای تو شرکت تغییر لباس ندم که مشکوک بشم.

پ.ن.۱ : خیلی نگرانم دوستای خوبم بهم بگید به نظرتون ۸ ساعت کار نی نی رو اذیت نمیکنه؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن.۲ : من هنوز هیچ روانشناسی جنینی به دستم نرسیده!!!!!!!!!!!!!!!!

 

نجواها: الهی مامی قربونت بره که هنوز نمیدونه اومدی یا نه ولی نگرانته که ۸ ساعت کار اذیتت نکنه!قربونت برم نترسی ها من وبلاگ خیلی از دوستای آیندتو خوندم که همشون مامی هاشون سر کار میرفتن و هیچ اتفاق بدی واسشون نیفتاده تو نگران نباش عزیزکم تو قدم رنجه کن من خودم هواتو دارم تازه خاله ها هم که هر روز میان و به ما سر میزنن و واسمون کامنت میذارن راهنماییمون میکنن چطور از خودم و شما عشقم مراقبت کنم. تازه میدونی اگه مامی بره سر کار و کار مهندسی کنه واسه آینده شما هم بهتره آخه شما قراره عمران یا معماری بخونی میتونی بعدا مدعی بشی کار آموزی رو گذروندی اونم ۹ ماه به جای ۳ ماه تو دل مامی مریم گلیت.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/15ساعت 22:11  توسط مریم گلی  | 

سلام به دوستای خوب خودمو فرشته آسمونیم

راستش امروز هیچ حرفی واسه گفتن به هیچکس ندارم، امروز فقط میخوام با گنجشککم نجوا کنم.

 

نجواها:نمیشه گفت که قطعا وجود نداری، ولی از امروز صبح یه علامتایی داشتم که میتونه دلیل ناز کردن تو باشه. مامی جون مگه تو نمیدونی من چه قدر منتظرم که انقده ناز میکنی کنجشکک من. کلی واسه خودم برنامه ریزی کرده بودم که شنبه برم دکتر واسم آزمایش بنویسه و یکشنبه هم قبل از کلاس زبان برم آزمایش بدم. این چه حسی بود که توی این دو هفته انقده مطمئن بهم میگفت تو هستی؟ نکنه بودی و چون دیشب عمه جونت اعصابمو خورد کرد تصمیم گرفتی که قهر کنی و بری؟ عزیز دلم من همچنان منتظرتم، انگشتمو سبز کردم و بالا نگهداشتم تا تو گنجشکک من درختی رو که باید روش لونه کنی زودتر و راحت تر پیدا کنی.

پ.ن.۱:دوستای خوبم حتما تو روزای آینده می آم و بهتون خبر میدم که نتیجه علامتای امروز صبحم چی شد.

پ.ن.۲:از همه دوستایی که بهم سر میزنن و  کامنت میذارن ممنونم، من هنوز دنبال کتاب روانشناسی جنین هستم، شیوا جونم گفته شاید بتونه برام پیدا کنه ولی اگه کس دیگه ای هم داشت خبرم کنه ممنون میشم.

پ.ن ۳: تبریک به بلفی عزیزم، بابت آغاز راهی نو و مامان شدنش.اینم سه شاخه گل واسه جمع سه نفریشون.

پ ن.۴:نی نی فرزانه جونم، یه دوست گلم که از سوم راهنمایی باهم دوستیم، سه شنبه ۱۱ دی به دنیا اومد، اسمشم راستینه، تبریک.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/14ساعت 11:45  توسط مریم گلی  | 

کل خیابون انقلاب رو دنبال کتاب روانشناسی جنین گشتم نبود که نبود

اگه کسی داره ودیگه لازمش نداره خریداریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/04ساعت 14:52  توسط مریم گلی  | 

سلام به دوستای خوب خودم و فرشته آسمونی ام

دیشب اومدم پست جدید بذارم داشتم از سرما میلرزیدم این شد که امروز اومدم خدمتتون

خوووووووووووووووووووب بالاخره مریم گلی شنبه رفت آخرین سونو رو انجام دادو خدارو صد هزار مرتبه شکر که همه چی رو به راه بود و خانم دکتر عزیز اجازه لازمه را صادر فرمودند.

فقط یه چیزی که یه کم ناراحتم کرد این بود که خانم دکتر گفتند که چون سنشون بالا رفته(۵۰ سالشونه همش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) دیگه زایمان انجام نمیدن و من اگه انشااله حامله شدم برای مراقبتهای پره ناتال و زایمان باید برم پیش یه دکتر دیگه.

این روزا یه حال دیگه ای دارم، یه حس دیگه! حسی که که آدم باهاش تصمیم میگیره یه انسان به وجود بیاره یه دم و بازدم تازه وارد طبیعت کنه، حس جالبیه ما آدما موجودات جالبی هستیم یه عمر هرماه تخمکمون رو میندازیم دور بعد یه دفه یه جوری میشیم که بیصبرانه هر روز دمای بدنمون رو اندازه میگیریم ببینیم کی آزاد میشه اشتباهی نندازیمش دور! 

ما فعلا مشغول همین اندازه گیری دما هستیم!

نجواها:کودک قشنگم این روزها از همه چیز بیشتر به تو فکر میکنم، نمیدانم چه قدر طول میکشد که به ما افتخار دهی، اما بدان که ناشکیبا درانتظاریم.ازتو  ممنونم عزیز دلم که من با خیالت به آرامشی عمیق رسیدم که مدتها در جستجویش بودم، تو باید چکه ای از چشمه الهی باشی که اینچنین آرامم میکنی! رامش وجودمان خیلی منتظرمان مگذار.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/03ساعت 13:24  توسط مریم گلی  |