همسر عزیزم نه تراوشات ذهنی من و نه اتفاقاتی که در زندگیم می افتند نخود و لوبیا نیستند که پاکشون کنم و یک سری رو بنوسم و سری دیگه رو حذف کنم حالا که ناراحتت میکنند دیگه نمینویسم.
شاید من باید مثل خیلی زنهای دیگه وبلاگی پنهانی میساختم و این بار هم بی تجربه عمل کردم و برای خودم که اینطور توسط تو سانسور میشوم اونهم به خاطر یه سری زباله که ارزش هیچ چی رو ندارند متاسفم.
دوستای خوبم من به وبلاگ هاتون سر میزنم و پست هاتون رو میخونم و کامنت هم میذارم ولی دیگه آپ نمیکنم.
این وبلاگ رو هم حذف نمیکنم خیلی از روزنامه ها بسته شدند ولی هرگز آرشیوشون رو نسوزوندند. هر کسی هر کاری باهام داشت توی همین پست آخر واسم کامنت بذاره.
نجواها: کودک قشنگم پدرت دیکتاتور نیست اون فقط نظر داد این تصصمیم رو من خودم گرفتم شاید در اولین سررسید سال 87 که به دستم برسد خاطراتت رو بنویسم.تو بخشی بزرگ از زندگی من خواهی بود و این حق توست که بدانی پیش و پس ازآمدنت چه بر من گذشته است.
